رابر در سوگ علمدارکربلا
ارسال ۲۰۰۰ باکس آب معدنی به خلیج فارس
رزمایش پدافند تداوم کارکرد نانواییهای در رابر
۳۲ کیلومتر از محورهای مواصلاتی بافت، رابر و ارزوئیه به مناقصه میرود
روایت عرفه از گلزار شهدای گمنام رابر
بازدید فرمانده ناحیه مقاومت بسیج سپاه رابر از چند طرح اشتغالزایی در سطح شهرستان
جوابیه شهابی، مسئول جایگاه پمپبنزین، درباره علت صفهای طولانی سوخت
برگزاری نمایشگاه اقتصاد مقاومتی در رابر همزمان با روز مشاغل خانگی و تولیدات خانواده محور
روایت عرفه از گلزار شهدای گمنام رابر
موج هشتاد و پنجمین شب از «شبهای اقتدار» در رابر
مراسم سالگرد شهادت شهید رئیسی و شهدای خدمت در رابر
قلبی که با ایستادگی برای وطن میتپد
«رژه کالسکهسواران» در شهرستان رابر برگزار شد
«جنگ رمضان»؛ میدان تربیت نسل انقلابی
معلم نباید دغدغه معیشت داشته باشد
هلالاحمر رابر؛ حامی بیماران خاص
5:33:25 - شنبه 23 آذر 1392
به گزارش ” صبح رابر“خاطره ای از شهید قباد شمس الدینی در کتاب” گردان غواص(خاطراتی از گردان ۴۱۰)” به نویسندگی عباس میرزایی نزدیک عملیات والفجر۸ یک روز حاج احمد امینی –فرمانده گردان- پرسنل را در شهرک نورد پشت سنگر واحد تخریب جمع کرد. همه روی زمین نشستیم. کمی از سختی عملیاتی که پیش رو […]
به گزارش ” صبح رابر“خاطره ای از شهید قباد شمس الدینی در کتاب” گردان غواص(خاطراتی از گردان ۴۱۰)” به نویسندگی عباس میرزایی
نزدیک عملیات والفجر۸ یک روز حاج احمد امینی –فرمانده گردان- پرسنل را در شهرک نورد پشت سنگر واحد تخریب جمع کرد. همه روی زمین نشستیم. کمی از سختی عملیاتی که پیش رو داشتیم، صحبت کرد و بعد گفت:”منطقه ی عملیاتی حساس و سخت است. من مجبورم افرادی را همراه خود ببرم که صد درصد به آنها اطمینان دارم. اطمینان دارم که می توانند این سختیها را تحمل کنند. گرچه همه چیز دست خداست، ولی من هم مسئولیتی دارم. وظیفه ای دارم که باید به آن عمل کنم. افرادی را که از صف خارج میکنم، می توانند به گردانهای دیگر بروند. همه شما را می پذیرند و می توانید با قایق به عملیات بیائید.”
وقتی سخنانش تمام شد، نیروهایی را که در آموزش ضعیف نشان داده بودند و یا احساس میکرد ضعیف هستند، سیگاری هستند و یا سن و سالی از آنها گذشته از بقیه جدا کرد.
یکی از این افراد قباد شمس الدینی بود. پیرمرد ۶۸ ساله ای که به حاج احمد عشق می ورزید.
قباد با ناراحتی بلند شد و در گوشه ای ایستاد. وقتی کار حاج احمد تمام شد، به قصد خداحافظی بهسوی افرادی که جدا کرده بود، رفت. ناگهان قباد گریه کنان گفت:”حاج احمد امینی! الآن زن و بچه ی من در جایی زندگی میکنند که اطراف آنها غیر از حیوانات وحشی چیز دیگری نیستو من آنها را در بیابان رها نکرده ام که تو دست مرا بگیری و از گردان کنار بگذاری. تمام سختیها را تحمل کردم. با وجود سن و سال زیاد شنا یاد گرفتم. غواصی آموختم برای شب عملیات. هیج کس حاضر نیست یک شب زن و بچه اش جایی بخوابند که زن و بچه ی من می خوابند. اگر کسی حاضر شد برای همیشه جنگ را رها میکنم.”
حاج احمد دست قباد را گرفت. صورت او را بوسید و در حالی که عذرخواهی میکرد، گفت:”من درباره ی شما اشتباه کردم. شما بنشینید سرجایتان، قطعاً شما به اندازه ی تمام این گردان توانایی دارید.”
قباد شمس الدینی با خوشحالی نشست. او در عملیات والفجر۸ شهید شد.
راوی:محمود حاجی زاده
منبع :http://www.zaminanjir.ir













