وعدهآبی که روی کاغذ باقی مانده است
صداپیچ «خطرناک » حادثه ننیز چشمانتظار تدبیر مسئولان
رابر در سوگ علمدارکربلا
گلایه اهالی روستای باغمیری از نبود راه مناسب و کمبود امکانات
ارسال ۲۰۰۰ باکس آب معدنی به خلیج فارس
رزمایش پدافند تداوم کارکرد نانواییهای در رابر
۳۲ کیلومتر از محورهای مواصلاتی بافت، رابر و ارزوئیه به مناقصه میرود
روایت عرفه از گلزار شهدای گمنام رابر
عاشورای حسینی در رابر
مراسم شام غریبان در حسینیه جامع رابر
همایش شیرخوارگان حسینی در حسینیه دیوران
روایت عرفه از گلزار شهدای گمنام رابر
موج هشتاد و پنجمین شب از «شبهای اقتدار» در رابر
مراسم سالگرد شهادت شهید رئیسی و شهدای خدمت در رابر
قلبی که با ایستادگی برای وطن میتپد
«رژه کالسکهسواران» در شهرستان رابر برگزار شد
به گزارش ” صبح رابر”مادر شهید رضا جلالی گوشه ای در یادواره شهدای هنزاء مشغول ذکر و دعابود ،کمی بعد برای سلام و احوال پرسی به سمتش رفتم. گفتم مادر از شهید تان برایم بگویید. خیلی گرم با لهجه محلی جواب می دهد.
مادر شهید بادستان زحمتکش خود و چهره پر غصه اش به عکس شهیدش اشاره می کرد و گفت :پسرم رضا در خانه مستضعف و کشاورزی در روستای کهنوج و گرینوییه زندگی کرد، جوان من خیلی پاک و معصوم بود .
مرضیه یوسفی مادر شهید که ۷۵ سال دارد، گفت: پسرم رضا دانشگاه سیاسی خارج قبول شده بود ، اما نرفت ، می گفت :”هر چه بالاتر بروم از خدا کناره می گیرم باید خدمت برای نظام کنم “، کارمند نیروی انتظامی شد .
مادر شهید در حالی که اشک درچشمانش جمع شده بود ، می گفت: می خواستیم، براش عروسی بگیریم ولی خودش می گفت: بعد از جبهه عروسی می گیرم .
این مادر شهید از خوابی که دیده بود می گفت: خواب دیدم یک خانمی که چادر سفید داشت بهم گفت : تو خوب نشدی گفتم نه، می میرم ؛ چادر سفیدی بهم داد و گفت:” شفا میابی، اما تو باید پسرهایت را بزرگ کنی و به جبهه بروند” خوابم را تعریف کردم اما کسی متوجه تعبیرش نشد.
وی ادامه داد: پسرم در ماه رمضان به دنیا آمد و اول ماه رمضان به خاک رفت، ۲۲ سال داشت ، در عملیات کربلای ۱۰ که از ناحیه گردن تیر خورده بود، به شهادت رسید، زمانی که پیکر شهید را آوردند، خوابم را به یادم آوردند ، خدارا شکر کردم،” تابستون بود به داغش نشستم ، گفتم الهی به گرمای تابستون شکر و به داغ همچنین نوجوانی هم شکر، تو چنین پسری بهم دادی” .
مادر شهید در حالی که اشکش جاری شد ،گفت : “هیچ وقت نمی گم من مادر شهیدم دایه ای هم حسابم کند،بس است. من لایق آن پسر نیستم “.
خانم یوسفی می گفت:” شهید” چهار کلمه است اما، داستان شهید زیاد است، تمام وسیله عروسیش، عزایش شد.” زهی به سعادتشان ” من ناراضی نیستم ، الحمدالله سه دختر و سه پسر دارم، هر سه پسرم جبهه رفتند، اما رضا لیاقت شهادت پیدا کرد .
وی از پسرش مصیب که کلاس ۱۰ بود به وصیت نامه برادر شهیدش عمل کرد ، گفته بود ” برادرم اسلحه من را بردار ” موج گرفت و علی هم به گاز خردل شیمیایی شد .
مادر شهید ازسختی هایی که کشید تا فرزندانش بزرگ شدن می گفت: خیلی برام سخت بود،که پیکر شهیدم را دیدم اما خدا را شکر کردم .
مرضیه یوسفی، همه اینها را تقدیر الهی دانست و گفت: من کتابی از شهدا دارم، هر روز به عکس هایشان نگاه می کنم و به تک تک شان سلام می دهم .
دعای مادر شهید برای جوانان، آرزوی خوشبختی بود وگفت:” خدا از کارهای فساد نجاتشان بدهد و پیرو شهدا حسابشان کند” .
انتهای پیام /










