وعدهآبی که روی کاغذ باقی مانده است
صداپیچ «خطرناک » حادثه ننیز چشمانتظار تدبیر مسئولان
رابر در سوگ علمدارکربلا
گلایه اهالی روستای باغمیری از نبود راه مناسب و کمبود امکانات
ارسال ۲۰۰۰ باکس آب معدنی به خلیج فارس
رزمایش پدافند تداوم کارکرد نانواییهای در رابر
۳۲ کیلومتر از محورهای مواصلاتی بافت، رابر و ارزوئیه به مناقصه میرود
روایت عرفه از گلزار شهدای گمنام رابر
عاشورای حسینی در رابر
مراسم شام غریبان در حسینیه جامع رابر
همایش شیرخوارگان حسینی در حسینیه دیوران
روایت عرفه از گلزار شهدای گمنام رابر
موج هشتاد و پنجمین شب از «شبهای اقتدار» در رابر
مراسم سالگرد شهادت شهید رئیسی و شهدای خدمت در رابر
قلبی که با ایستادگی برای وطن میتپد
«رژه کالسکهسواران» در شهرستان رابر برگزار شد
به گزارش ” صبح رابر”؛ به نقل از «تیتریک»؛ روزهای جوانی و میانسالی را پشت سرگذاشته بود ولی دست از زحمت کشیدن برنمیداشت، همه او را با این صفت میشناختند و دوست داشتند، یا مناسبتهای مذهبی طول سال را در حسینیه امامزاده محمد(ع) به اهل بیت و عاشقانشان خدمت میکرد یا در باغچه خانه و زمین کشاورزی به کشت و تولید مایحتاج میپرداخت و محصول زحمتش هم تنها برای اهل خانه نبود، همه باید از آن نصیبی میبردند تا معصوم علی راضی و خوشنود باشد.

دختر کوچک خانواده میگوید، وقتی بابا تدارک سفر میدید در این دنیا سیر نمیکرد، از روزی که ثبت نام کرد تا روزی که برای آموزش راهی کارگاه حج و زیارت شد، لحظه ای که وارد شد عاشقانه زمزمه میکرد…الهم لبیک…لاشریک لک لبیک…. و نوه خود را صدا کرد و گفت، بیا این کاغذ را بگیر و ببین درست میخوانم دخترم….معصوم علی شاید سواد خواندن چندانی نداشت تا کلمات را از روی نوشته بخواند ولی چنان از ته قلب و مشتاق به لقای پروردگار آن را ندا داد که خداوند هم لبیک گفت و حاجی خود را به وصال خوش عاقبت نائل گرداند.

دختر دیگرش گفت: مدام به او میگفتیم با اتفاقاتی که در عربستان برای حاجیان می افتد، میترسیم آسیبی به تو و مادرم برسد، نروید و ما را نگران نکنید و برایش صدها دلیل و خاطره میگفتیم…و بابا بدون اینکه با کلامی ما را برنجاند فقط گوش میکرد و به انجام بقیه کارها میرسید، انگار گوشش تنها با ما بود و دلش قبل از جسمش به دیدار خانه خدا رفته بود.
وی با بیان اینکه پدرم میگفت حس میکنم مانند پرستویی هستم که به زادگاه اصلی خود پرواز میکند و چنان اشتیاقی به حج گذاشتن دارم که لحظه ای نمیتوانم روی پا بند شوم اظهار داشت: بابا گفت، کلید چمدانها را اینجا برایتان آویزان میکنم که اگر خودم نتوانستم انها را باز کنم و آن را برایتان آوردند مشکلی نداشته باشید و ما همه با ناراحتی گفتیم، خودت که آمدی کلید را برمیداری و خودت چمدانها را باز میکنی…
ولی بابا دیگر نیامد و کلیدها همچنان بر روی درختچه به دست مهربان پدرم آویخته شده است.

دختران شهید منا ادامه دادند: بار دوم که مقام معظم رهبری به آل سعود اولتیماتوم دادند و رسیدگی وضعیت حجاج را خواستار شدند، صبری عجیب به دل ما افتاد و از اینکه کسی را داریم که دلش برای ملت و مردمش بطپد و جای پدران شهید را برای فرزندانش بگیرد خوشحالیم.
پیکر حاج معصوم علی زمانی به دیار برمیگردد و به آرامگاه ابدی برده میشود، در حالی که همسرش هنوز از فوت شوهر و همسفر خود خبر ندارد و در بیمارستان عربستان به سر میبرد.









