وعدهآبی که روی کاغذ باقی مانده است
صداپیچ «خطرناک » حادثه ننیز چشمانتظار تدبیر مسئولان
رابر در سوگ علمدارکربلا
گلایه اهالی روستای باغمیری از نبود راه مناسب و کمبود امکانات
ارسال ۲۰۰۰ باکس آب معدنی به خلیج فارس
رزمایش پدافند تداوم کارکرد نانواییهای در رابر
۳۲ کیلومتر از محورهای مواصلاتی بافت، رابر و ارزوئیه به مناقصه میرود
روایت عرفه از گلزار شهدای گمنام رابر
عاشورای حسینی در رابر
مراسم شام غریبان در حسینیه جامع رابر
همایش شیرخوارگان حسینی در حسینیه دیوران
روایت عرفه از گلزار شهدای گمنام رابر
موج هشتاد و پنجمین شب از «شبهای اقتدار» در رابر
مراسم سالگرد شهادت شهید رئیسی و شهدای خدمت در رابر
قلبی که با ایستادگی برای وطن میتپد
«رژه کالسکهسواران» در شهرستان رابر برگزار شد
بعد از این که پنج روز از حضور هیئات بلند پایه در نیویورک گذشت و هیچ عکس یادگاری تاریخی توسط عکاسان گرفته نشد، در ساعات پایانی اقامت در هتل چند ستاره حسن به ذهنش خورد که حیف است تا اینجا آمدیم احوال حسین را نگیریم.
به تازگی و در پی انتشار خبر سفر رئیس جمهور کشورمان به آمریکا و تماس تلفنی باراک حسین اوباما و دکتر حسن روحانی در لحظات آخر این سفر، کاوشگران به سند جدیدی از نسخه خطی سفرنامه ناصر خسرو دست پیدا کرده اند.
مطالعه این سند تاریخی اگر چه نشان نمی دهد که مربوط به کجا و بین چه کسانی بوده است که البته با اخبار این روزهای رسانه های دنیا کاملا بی ارتباط است! برای اولین بار متن این سند تاریخی که نشان دهنده بی ارتباطی این سند با موضوع مورد اشاره است را منتشر می کند:
… بعد از این که پنج روز از حضور هیئات بلند پایه در نیویورک گذشت و هیچ عکس یادگاری تاریخی توسط عکاسان گرفته نشد، در ساعات پایانی اقامت در هتل چند ستاره حسن به ذهنش خورد که حیف است تا اینجا آمدیم احوال حسین را نگیریم. لذا دست به تلفن شد که ناگهان با خود گفت: اولاً تماس گرفتن من هزینه رومینگ (جابجایی) دارد. با این هزینه های سرسام آور هتل و محل اقامت، آخر ماه چطور قبض موبایل پرداخت کنیم!
در ثانی: ما مهمانیم و حسین میزبان؛ او باید معرفت به خرج می داد و این چند روزی که ما اینجا بودیم دعوتمان می کرد.
در همین لحظات بود که متوجه شد اصلاً شارژ ندارد و محمدجواد همه اعتبار را استفاده کرده.
هر چه به ساعت پرواز نزدیک تر می شد احساسی “ظریف” حسن را قلقلک می داد که زنگ بزن! اما از طرفی دیگر کسی در درون حسن به او می گفت: این کار را نکن؛ خطر داره حسن!
جرقه ای در ذهن حسن زد و او راهکاری پیدا کرد. از این رو فورا گارسون هتل را صدا زد و گفت: به نظر میاد تو از اقوام حسینی؛ چهره و رنگ پوستت اینطور نشان می دهد. فورا بهش زنگ بزن و بگو من شارژ ندارم. تا اینجا هستم تماس بگیر که اگر رفتم کار از کار گذشته است.
گارسون هم که اتفاقا از اقوام حسین بود با دفتر حسین هماهنگ کرد و دقایقی بعد گوشی حسن زنگ خورد؛
دفتر حسین: الو، هِلو، پرزیدنت حسن!؟
حسن: بله خودم هستم، شما؟
دفتر حسن: گوشی خدمتتون پرزیدنت حسین با شما کار دارند.
حسین: سلام
حسن: علیک سلام
حسین: خب مرد حسابی می خواست بیای اینجا حضوری صحبت کنیم. تو فقط فکر مخارج خودتی، نمی دونی من هم تحت فشارم و دخل خرجم با هم جور در نمیاد؟!
حسن: بی معرفت تو میزبانی. یک آبگوشت درست می کردی می گفتی می اومدیم با هم می خوردیم. منتظر بودم خبر ندادی. به هر حال گفتم تو سفر اولم به اینجا حداقل تلفنی باهات اتمام حجت کنم که بدونی. ما همه جوره اهلشیم. اگر پا دادی و راه اومدی که هیچ، والا مثل هیئت های قبلی تا اینجا میایم و احوالت رو هم نمی پرسیم!
حسین: ای بابا؛ تو دیپلماتی، تاریخ دان که نیستی! زود تصمیم نگیر. ما هم داریم یک کارایی می کنیم. البته این رو یادت نره که باید اعتماد ما رو هم جلب کنی. چجوریش رو نمی دونم… الو الو … قطع شد.
حسن: الو الو …… اَه. اینجا هم که موبایل خوب آنتن نمی ده! شمارش هم نیفتاد که خودم زنگ بزنم. وقت هم که نیست. ولی خوب شد. امیدوارم حساب کار اومده باشه دستش….










