پایگاه اطلاع رسانی صبح رابر

۴:۰۳:۱۵ - چهارشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۲
داغ کن - کلوب دات کام Balatarin اشتراک گذاری در فیس بوک تویت کردن این مطلب
احاطه امیر مومنان به علوم آسمانی و زمینی
هنگامی که کنار نهر فرات نشسته بود، در دستش چوبی بود که آن را بر آب می زد. فرمود: «اگر می خواستم، می-توانستم برای شما از آب، نور و آتش ایجاد کنم.»امام مضمون سخنش را روشن نکرده و مطلب را به شکل رمز بیان فرموده است؛ چون خردها در آن زمان، بیش از این را […]

هنگامی که کنار نهر فرات نشسته بود، در دستش چوبی بود که آن را بر آب می زد. فرمود: «اگر می خواستم، می-توانستم برای شما از آب، نور و آتش ایجاد کنم.»امام مضمون سخنش را روشن نکرده و مطلب را به شکل رمز بیان فرموده است؛ چون خردها در آن زمان، بیش از این را برنمی تابیدند.

دانشوری

به گزارش “صبح رابر”می فرمود: «شب و روز بر پیامبر(ص) وارد می شدم و هر گاه از او می پرسیدم، پاسخم می داد و اگر ساکت بودم، خود آغاز می کرد. هیچ آیه ای بر او فرود نیامد، جز آن که آن را خواندم و تأویل و تفسیر آن را فرا گرفتم.»پیامبر(ص) از خداوند خواستند هیچ چیزی از آموخته هایم از وی را فراموش نکنم؛ پس نه از حلال و حرام چیزی را فراموش کردم و نه از امر و نهی و پیروی و سرکشی. حضرت دستش را بر سینه ام نهاد و فرمود: «خداوندگارا! دلش را از دانش و فهمیدن، حکمت و نور لبریز کن.» سپس به من فرمود: «خداوند والایم به من خبر داد، دعایم را در باره ی تو پذیرفته است.1»

ابن عباس دانش یاران حضرت رسول را در سنجش با دانش امام علی(ع) همانند قطره ای برابر هفت دریا می داند.2امام باقر(ع) می فرمود: «نیایم علی(ع) کسی را نمی یافت که دانشش را تاب بیاورد، تا بدان جا که دردمندانه آه می کشید و بر فراز منبر می فرمود:پیش از آن که مرا از دست بدهید، از من بپرسید. میان پهلوهایم [= سینه ام] دانشی لبریز است؛ آه، آه، آگاه باشید کسی را نمی یابم که آن را تاب بیاورد.»

ابن جوزی – دانش مند نام آور اهل سنت – می گوید:هماره علی(ع) می گفت: «از من درباره ی راه های آسمان بپرسید: من به آن ها آگاه ترم تا راه های زمینی.»پس از پیامبر، به آموزش مردمان مشغول بود و خود [با داشتن دانش خداوندی] شاگردی نمی کرد. مردمان از او می-پرسیدند و او در باره ی اسلام از کسی چیزی نمی پرسید.

روزی فرمود: «اگر برایم جای گاهی قرار می دادند، بر آن می نشستم و برای کلیمیان با تورات شان، برای ترسایان به انجیل-شان، برای زبوریان به زبورشان و برای مسلمانان با قرآن شان قضاوتی می کردم که خداوند از آن خرسند باشد … .به خدا قسم! اگر بخواهم به هر یک از شما خبر دهم که از کجا آمده و به کجا می رود و همه ی احوال او چگونه خواهد بود، می توانم. ولی می ترسم درباره ی من عقیده ای پیدا کنید که به رسول الله(ص) کافر گردید. ولی آن رازها را با یاران خاص خود در میان می نهم که آنان را بیمی از کفر نیست.3

*اهمیت دانش

دانش را چراغ خرد می خواند4 و آن را باعث رشد کسی می دانست که به آن عمل کند. 5می فرمود: به انجام چیزهایی که می دانید نیازمندترید تا آموختن نادانسته ها.6تدریس را لذت دانشوران به شمار می آورد7 و بر این باور بود که دانش با تن آسایی به دست نمی آید. 8 از افراد می خواست دانش راستین را از هر گوینده ای بپذیرند، و به سخن بنگرند نه به گوینده.9

معقتد بود جسته و گریخته آموزش دیدن، دانش پژوهی نیست و می فرمود: کسی به [ژرفای] دانش دست نمی یابد، مگر آن که زمانی طولانی بیاموزد.10 به انسان هایی که دانش را با اهدافی غیر علمی فرا می گرفتند هشدار می داد: «کسی که علم را برای عمل به آن بیاموزد، از بی رونقی اش [میان مردم] غم گین نشود.»11 یکی از نشانه های انسان پارسا را آزمندی او به دانش می دانست.12برای علم آن قدر اهمیت قائل بود که می فرمود: «جز کم خرد نادان، کسی دانش و دانشور را خوار نمی شمارد».13

نشانه ی دانش را فهمیدن می دانست نه طوطی وار حفظ کردن مطلب، می فرمود: «روزی در مسجد رسول خدا(ص) نشسته بودم که اباذر وارد شد و گفت: «ای پیامبر خدا! تشییع جنازه ی عابد برایت محبوب تر است یا محفل علمی؟» فرستاده ی خدا پاسخ داد: «ای اباذر! ساعتی برای گفت وگوی علمی نشستن، نزد خداوند محبوب تر است از هزار تشییع جنازه ی شهید؛ و ساعتی برای گفت وگوی علمی نشستن، در نزد آفریدگار محبوب تر است از هزار شب زنده داری عبادی کسی که در هر شبی هزار رکعت نماز بخواند!»

اباذر پرسید: «گفت وگوی علمی بهتر است یا خواندن تمامی قرآن؟»پیامبر فرمود: «ای اباذر! ساعتی به گفت وگوی علمی نشستن، نزد خداوند محبوب تر است از دوازده هزار ختم قرآن! بر شما باد به مذاکره ی علمی؛ به یاری دانش [و اسلام شناسی] است که حلال را از حرام باز می شناسید … و همه [ی آن چه گفته ام] در این آیه نهفته است: “خداوند کسانی را که ایمان آورده اند و کسانی را که علم به آنان داده شده، درجات عظیمی می بخشد؛ و خداوند به آن چه انجام می دهید آگاه است.”14»

از مردمان می خواست پیش از آن که مرجثه* – یکی از گروه های منحرف – کودکان شان را مورد هجوم فرهنگی قرار دهند، پایه های ایمان استدلالی آن ها را مستحکم کنند.15در شرافت دانش همین بس که حتی کسی که آن را به خوبی نمی داند، مدعی [خوب دانستن] آن است و هر وقت به او دانش را نسبت دهند، خوش حال می شود!16

علم را مساوی «قدرت» می دانست و «راز پیروزی»:دانش، سلطنت [و قدرت] است؛ هرکه آن را بیابد، با آن یورش برد، و هر که آن را از دست بدهد، بر او یورش برند.17از کسانی که ایمان مذهبی را نوزاد خرافات می دانستند انتقاد می کرد و می فرمود: «ایمان و دانش، دو برادر هم زاد و دو دوستند که هیچ گاه از یک دیگر جدا نمی شود.»18 به نوجوانان قریش می فرمود:

«ای فرزندان و پسران برادرم! شما [اینک] خردسالان قوم هستید و به زودی بزرگان قومی دیگر می شوید، پس دانش را فرا گیرید؛ و کسی که نمی تواند آن را حفظ کند، بنویسد.19»پراکنده کاری و باری به هر جهت بودن را در دانش جویی نمی پسندید و تخصص گرایی را سفارش می کرد:دانش، بیش از آن است که به شمارش آید، پس، از هر چیزی بهترینش را برگیر.20ارزش هرکس را هم سنگ تخصص او می دانست.21

*آداب

از دانش جویان می خواست به خاطر خدا دانش را بیاموزند و به خاطر خدا بیاموزانند:اگر دانشوران حق دانش را به جای می آوردند، حتماً خداوند و فرشتگان و دین باوران آنان را دوست داشتند؛ اما آن ها آن را برای به چنگ آوردن [فقط] دنیا آموختند، پس خداوند بر آنان خشم گرفت و مردمان نیز به آنان اعتنا نکردند22[و مقام شان را ارج ننهادند].هرگاه با دانشور نشستی، بر شنیدن حریص تر باش تا برگفتن.23

از حق دانشور [بر تو] آن است که زیاده [از اندازه] از او نپرسی …؛ هرگاه نزد او رفتی و دیدی که جمعی حضور دارند، هم بر آن ها سلام کن و هم درودی ویژه بر او روا دار؛ برابرش بنشین نه پشت سرش. نه با چشمانت به او اشاره کن و نه با دستت. بسیار مگو: فلانی و فلانی برخلاف گفته ی تو می گویند با نشستن بسیار در نزدش، او را میازار. دانشور نظیر درخت نخل است؛ باید منتظر شد تا خرمایی از آن فرو افتد.24

کسی که با دانش جویان فروتنی کند، با دانشش به سروری خواهد رسید.دانش انسان معمولی را بالا می برد و ترک دانش، انسانی را که از منزلت اجتماعی برخوردار است، به زمین می زند.25از دانشوران می خواست به سان طبیبی دل سوز باشند که مرهمش را در جایی می نهد که سودمند باشد26 [آن ها نیز باید دانش خود را در جای واقعی خویش به کار گیرند]. پرسش را برای فهمیدن و دانستن می دانست نه پز دادن.27می فرمود: «مردی از انصار نزد پیامبر(ص) آمد و پرسید: “حق دانش چیست؟” حضرت پاسخ داد: “سکوت.”»

سپس؟گوش فرا دادن.سپس؟حفظ کردن.و آن گاه ای رسول خدا؟بدان عمل کردن.سپس؟آن را گسترش دادن28به دانش جویان و دانشوران هشدار می داد: «علم، همسایه ی عمل است؛ کسی که آموخت، آن را به کار گیرد. علم فریاد می زند: [به من] «عمل» [کنید]، اگر [کسی که آن را آموخته] به آن پاسخ مثبت دهد، [دانش در وجودش جای گزین می-شود]. در غیر این صورت، از او رخت برمی بندد.29»با یادآوری فایده های گوناگون دانش در پیش رفت مادی و معنوی آدمی، به کسانی که در جا می زنند نهیب می زد:دانش بیاموز که اگر توانگر باشی، باعث وقار تو خواهد شد؛ و اگر تهی دست باشی، مایه ی درآمد تو.30

*دانشور

برای دانش پژوه، سرافرازی این سرا و رستگاری آن سراست.31در جست و جوی منزلت [اجتماعی و اقتصادی و …] برآمدم، آن را جز در علم نیافتم. بیاموزید، در هر دو سرا سرور خواهید شد.32بر شما باد به دانش جویی که باعث پیوند میان دوستان، نشان جوان مردی، هدیه ای در محافل، هم راه در سفر و هم دم در غربت است.33پادشاهان، فرمان روایان بر مردم اند؛ و دانشوران، فرمان روایان بر پادشاهان.34

دانشور را کسی می دانست که از دانش آموزی خسته نشود.35دانشور، نیکو پرسد.36کسی که به دانشوری احترام گذارد، به خدایش احترام نهاده است.37به دانشوران هشدار می داد: «زشتی دانش، لاف زدن است.»38آن چه از آتش برگیرند، از آن کاسته نمی شود اما اگر [برای تغذیه اش] هیزم نیابی، آتش فرو می نشیند؛ هم چنین اقتباس، دانش را از بین نمی برد اما تنگ چشمی دانشوران، باعث نابودی اش می شود.39

دانشوران غریب اند، زیرا نادانان بسیارند.40دانشور، [روحیه ی] نادان را می شناسد، زیرا پیش از این، خود نادان بوده است.41مسئولیت دانشور را پیش از مسئولیت نادان می دانست و می فرمود:خداوند از نادان تعهد به آموختن دانش نگرفته، مگر آن که قبلاً از دانشوران تعهد آموزش [به نادانان] را گرفته است.42دانشور، الگوی مردم است، انحرافش، انحراف دیگران را در پی خواهد داشت. از همین روی می فرمود: «لغزش دانش ور، به سان شکستن کشتی است؛ هم خود غرق می شود، و هم سرنشینانش را غرقه می سازد.43»چون دانشور چشم از جهان فرو پوشد، در اسلام حفره ای پدید می آید که تا روز رستاخیز چیزی آن را پر نمی سازد.44

*آگاهی به همه ی زبان ها

از آن جایی که در چشم انداز تشیع، امام، دانشمندترین فرد بر روی کره خاکی در همه ی زمان ها در هدایت انسان ها است، یکی از تبلورهای آن، آگاهی وی به تمامی زبان هاست.امام باقر و صادق – که در درود آفریدگار بر آنان باد – فرمودند: «هنگامی که امیرمؤمنان(ع) از کار بصریان فارغ شد، هفتاد نفر از سیاهان نزد وی آمدند. سلام کردند و به زبان خود با او سخن گفتند و وی به زبان آنان به آنان پاسخ گفت.45»

امام صادق(ع) فرمود: «[یهودی ای] از جیب قبایش کتابی بیرون آورد و آن را به امیرمؤمنان داد. امام(ع) آن را گشود، به آن نگریست و گریست.»یهودی به وی گفت: «پسر ابوطالب! چه چیزی تو را به گریه انداخت؟ به این کتاب که به زبان سریانی است نگاه کردی، در حالی که تو فردی عربی. آیا دانستی که آن چیست؟» امیرمؤمنان فرمود: «آری. این، نام من است که ثبت شده است.»

یهودی به وی گفت: «نام خود را در این کتاب به من نشان بده و مرا از نام خود به زبان سریانی با خبرکن.»امیرمؤمنان نامش از در کتاب نشان داد و گفت: نام من «الیا» است.46ابن مسعود می گوید: من در مسجد پیامبر خدا نزد امیرمؤمنان نشسته بودم که مردی فریاد زد:«چه کسی مرا به سوی فردی که از او دانش فرا گیرم، راهنمایی می کند؟» و گذشت.

به وی گفتم: «ای مرد! آیا سخن پیامبر خدا را نشنیده ای که فرمود: “من شهر دانشم و علی، دروازه ی آن است”؟»گفت: «آری.»گفتم: «کجا می روی؟ این، علی بن ابی طالب است.»مرد برگشت و دو زانو در برابر علی(ع) نشست.علی(ع) به وی فرمود: «از کدام شهر هستی؟»پاسخ داد: «از اصفهان.»علی فرمود: «بنویس» و به وی املا کرد … .مرد گفت: «ای امیرمؤمنان! بیش تر برایم توضیح بده.»

حضرت به زبان [فارسی و گویش] اصفهانی فرمود: «اروت این وس»، یعنی: برای امروزت همین بس است.47اباصلت هروی می گوید: «امام رضا(ع) با مردم به زبان خود آنان سخن می گفت و سوگند به خدا، فصیح ترین مردم به هر زبان و گویش بود.»روزی به ایشان گفتم: «ای پسر پیامبر خدا! من از آگاهی شما به این زبان ها، با این اختلاف های زبانی در شگفتم.»فرمود: «ای اباصلت! من حجت خدا بر مردم هستم و خداوند، کسی را که به زبان مردم آگاهی نداشته باشد، حجت بر آنان قرار نمی دهد. آیا سخن امیرمؤمنان به گوش تو نخورده که فرمود: “به ما فصل الخطاب داده شده است.” و آیا فصل الخطاب، جز آگاهی از زبان هاست؟!48»

*ریاضیات

زر بن حبیش می گوید: «دو نفر نشسته بودند و غذا می خوردند یکی از آنان پنج قرص نان داشت و دیگری سه قرص نان. وقتی سفره انداختند، کسی نزد آنان آمد و سلام کرد. گفتند: بنشین و غذا بخور.»مرد نشست و با آن دو خورد و همه ی هشت قرص نان را خوردند. آن مرد برخاست و در هنگام رفتن، هشت درهم نزد آن دو گذاشت و گفت: «این در مقابل نانی است که از شما خوردم از غذای تان بهره بردم.»

آن دو [بر سر تقسیم درهم ها] با هم کشمکش کردند. دارنده ی پنج قرص نان گفت: «پنج درهم از آن من، و سه درهم از آن توست.» دارنده ی سه قرص نان گفت: «جز این که پول بین ما به نصف تقسیم شود، به چیز دیگری راضی نیستم.»شکایت نزد امیرمؤمنان علی بن ابی طالب(ع) بردند و داستان خود را برای وی نقل کردند. علی(ع) به آن که سه قرص نان داشت گفت: «دوست تو آن چه را [حق تو] بوده، به تو داده است و نان او بیش تر از نان تو بوده است. بیا و به همین سه درهم راضی باش.»

گفت: «هرگز! جز به حق خالص، از او راضی نخواهم شد.»علی فرمود: «در حق خالص، به تو بیش از یک درهم نمی رسد و او هفت درهم می برد.»مرد گفت: «پناه بر خدا، ای امیرمؤمنان! او سه درهم می دهد و من راضی نمی شوم و حتی تو هم توصیه کردی که من بپذیرم و من باز هم راضی نشدم. حال به من می گویی که در حق خالص، نباید جز یک درهم به من برسد؟!»

علی فرمود: «دوست تو، سه درهم را بر پایه ی مصالحه به تو داد؛ ولی تو گفتی: من جز به حق خالص، راضی نیستم. و طبق حق خالص، جز یک درهم، مال تو نیست.» مرد گفت: «دلیل آن را طبق حق خالص به من بفهمان تا بپذیرم.»علی فرمود: اگر هر یک از هشت قرص نان – که شما خورده اید – سه قسمت شود، بیست و چهار می شود. حال، اگر یکی از شما بیش تر یا کم تر خورده باشد، معلوم نیست. پس در خوردن مساوی هستید!»

گفت: «آری.»فرمود: «تو هشت سهم خوردی، در حالی که نه سهم داشتی و دوست تو هشت سهم خورده، در حالی که پانزده سهم داشته است؛ یعنی هشت سهم خودش را خورده و هفت سهمش باقی مانده است و آن شخص سوم [فقط] یک سهم از نه سهم تو را خورده است. بنابراین، یک درهم از آن تو می شود در برابر یک سهمت؛ و هفت درهم از آن او می شود در برابر هفت سهمش،مرد گفت: اکنون راضی ام.49»

• شخصی از ایشان پرسید:چه عددی بر 2، 3، 4، 5، 6، 7، 8، 9، 10 قابل تقسیم است؟حضرت در حالی که سوار اسب خود بود، بی درنگ فرمود:روزهای سال را، در روزهای هفته ضرب کن.آن گاه اسب خود را تاخت و رفت.در آن زمان، معروف بود که تعداد روزهای سال 360 است. اگر 360 را در 7 ضرب کنیم، حاصل ضرب آن 2520 خواهد بود که به تمام این اعداد قابل قسمت است و باقی نمی آورد.50

• سه نفر دارای 17 شتر بودند. خدمت حضرت رسیدند و از وی خواستند که شترها را میان آنان به نسبت یک دوم و یک سوم و یک نهم تقسیم کند، بدون آن که شتری کشته شود.حضرت دستور دادند: یک شتر بر شترها افزودند که مجموع آن ها 18 شتر شد. سپس نصف 18 شتر – یعنی 9 شتر – را به کسی که یک دوم می خواست داد. از 9 شتر باقی مانده، 6 شتر به کسی که یک سوم می خواست داد، و 2 شتر به کسی که یک نهم می خواست. مجموع 9، 6، 2 شتر می شود 17 شتر. سپس حضرت شتر خود را هم برداشت.

*فیزیک

هنگامی که کنار نهر فرات نشسته بود، در دستش چوبی بود که آن را بر آب می زد. فرمود: «اگر می خواستم، می-توانستم برای شما از آب، نور و آتش ایجاد کنم.»51امام مضمون سخنش را روشن نکرده و مطلب را به شکل رمز بیان فرموده است؛ چون خردها در آن زمان، بیش از این را برنمی تابیدند. در کلام آن حضرت که فرمود: از آب، نور و آتش برای تان ایجاد می کردم، دلالت ظریفی بر نیروی موجود در آب است که می توان از آن نور (برق)، و آتش (نیروی حرارتی) ایجاد کرد. اگر ژرف نگری کنیم، درمی یابیم که آب از دو عنصر هیدروژن و اکسیژن به وجود آمده است که اولی قابل احتراق و تولید نور است، و دومی به احتراق کمک و حرارت ایجاد می کند.

افزون بر این، در آب طبیعی به نسبت دو به ده هزار، آب سنگین (D2O) وجود دارد که آن را به منبعی برای هیدروژن سنگین – که از آن به «دوتریوم» یاد می شود و با D نمایش داده می شود – تبدیل می کند و این نمونه، پایه ی اصلی در ترکیب بمب هیدروژنی است که بر پایه ی ترکیب دو اتم دوتریوم برای تشکیل هلیوم است و البته نیروی به دست آمده از این ترکیب – که منشأ آن نیروی خورشید است – هزاران بار بر نیروی به دست آمده از بمب اتمی – که بر پایه ی اورانیوم است – افزون تر است.

برای درک بیش تر موضوع، یادآوری می شود که محصول یک گرم هلیوم – که از ترکیب دوتریوم به دست می آید – نیرویی معادل 675 میلیون میلیارد ارگ _ (دویست هزار کیلو وات ساعت) است.52• می فرمود: هر شنونده ای غیر از او [خدا]، از شنیدن «صداهای زیر» ناشنواست، و «صدای بم» او را ناشنوا می-سازد.53دانش جدید، امکان بهره گیری از امواج صوتی را فراهم آورده است.

گوش انسان، توان گیرایی مقدار معینی از امواج صوتی را دارد که بین پانزده موج در ثانیه تا پانزده هزار موج باشد و اگر کم تر از این باشد، گوش ما قادر به شنیدن نیست؛ چنان که اگر تعداد امواج، افزون تر از پانزده هزار باشد، باز هم گوش ما نمی تواند آن را بشنود. شاید مقصود کلام آن حضرت که فرمود: «لطیف الاصوات» (صداهای زیر) و «کبیر الاصوات» (صداهای بم)، همین باشد. شایسته ی یادآوری است که جدیدترین نظریه ی فیزیکی در این مورد، این است که تعداد امواج صوتی قابل درک برای گوش انسان، بین 20 تا 20000 بار در ثانیه است؛ یعنی متفاوت با نظریه ی پیشین که آن را بین 15 تا 15000 در ثانیه می دانست.54

• هر بیننده ای جز او [خداوند]، در [دیدن] رنگ های نهان و اجسام بسیار ظریف، نابیناست.55بسیاری از حیوانات، رنگ ها را نمی بینند، بلکه تنها رنگ سفید و سیاه را می بینند؛ اما انسان، هفت رنگ لطیف قابل دید را که امواج آن ها بین 4/. میکرون (بنفش) تا 8/. میکرون (قرمز) است، می بیند ولی قادر به دیدن رنگ هایی که طول موج آن ها از این محدوده بیرون باشد (از قبیل اشعه ی ماورای بنفش و اشعه ی مادون قرمز) نیست.

بنابراین، قدرت بینایی انسان محدود است اما خداوند متعال، هر جسم و هر رنگ را با هر نوع و لطافت می بیند و به قدرت اوست که زنبور عسل، توان تشخیص هفت رنگ سفید متفاوت را دارد که انسان، همه ی آن ها را یک رنگ (سفید) می بیند. زنبور عسل، با این قدرت چشم گیر، می تواند در حال پرواز ، انواع گل ها را تشخیص بدهد.56

*اتم شناسی

می فرمود: «[خداوند] گردهم آورنده ی متفرق های اشیا و پراکنده ساز کنار هم آمده های آن است. پراکنده های آن پراکنده ساز آن، و گردهم آمده های آن برگردهم آورنده ی آن دلالت می کند؛ و این، مفهوم سخن خداوند است که می فرماید: «و از هر چیزی دو گونه (نر و ماده) آفریدیم. امید که شما عبرت گیرید.»57اما جمادات، او به قدرت خود، آن ها را نگه داشته است و به هم پیوسته های آن ها را حفظ کرده تا از هم نگریزند و از هم گریزان های آن ها را نگه داشته تا به هم نچسبند.58

پی نوشت:

1. مسند الامام علی(ع)، 7/309.

2. الامالی (مفید) /236؛ بحار الانوار32/350؛ مناقب آل ابی طالب1/311.

3. شرح اصول کافی 5/186؛ الطرائف /509؛ عیون الحکم و المواعظ/416؛ مناقب ال ابی طالب1/318.

4. غرر الحکم، ح536.

5. همان، ح1277.

6. همان، ح3826.

7. همان، ح9755.

8. همان، ح10684.

9. همان، ح5048.

10. همان، ح7422.

11. همان، ح8244.

12. همان، ح10807.

13. همان، ح453.

14. قرآن کریم، مجادله، آیه ی11؛ مسند الامام علی(ع)، 1/ .3.

15. خصال، 614.

16. بحار الانوار، 1/185؛ عیون الحکم و المواعظ/387؛ منیه المرید/72.

17. شرح نهج البلاغه، 20 /319.

18. میزان الحکمه، 4/319.

19. مسند الامام علی(ع)، 1/48.

20. عیون الحکم و المواعظ، 54.

21. نهج البلاغه، حکمت78.

22. بحار الانوار، 2/37.

23. الاختصاص/ 245؛ بحار الانوار 2/43؛ محاسن 1/233؛ مشکاه الانوار /237.

24. بحار الانوار 2/43؛ عده الداعی /71؛ محاسن 1/233.

25. بحار الانوار، 75/6.

26. همان، 2/52.

27. کنز العمال، 10/247.

28. اصول کافی، 1/48؛ خصال /287.

29. شرح مائه کلمه، 65؛ عده الداعی، 69؛ عیون الحکم و المواعظ، 58.

30. غرر الحکم، ح2331.

31. همان، ح7349.

32. بحار الانوار، 66/399؛ مستدرک الوسائل، 11/192.

33. کنز الفوائد، 147.

34. شرح نهج البلاغه،20/304. مستدرک الوسائل 17/316.

35. غرر الحکم، ح1303.

36. همان، ح7674.

37. همان، ح8704.

38. همان، ح5784.

39. همان، ح13803.

40. همان، ح13918.

41. همان، ح1779.

42. جلوه های حکمت، 417.

43. بحار الانوار2/ 58؛ شرح نهج البلاغه 20/343؛ عیون الحکم و المواعظ /276.

44. اصول کافی 1/37؛ عیون الحکم و المواعظ /70؛ مشکاه الانوار /237؛ وسائل الشیعه (چ آل البیت) 12/214.

45. دانش نامه ی امیرالمؤمنین بر پایه ی قرآن، حدیث و تاریخ 10/281.

46. همان 10/282.

47. همان.

48. همان10/283.

49. همان 10/322-324.

50. کشکول شیخ بهایی2/42.

51. دانش نامه ی امام علی، 10/326.

52. فیزیک (تألیف: هالیدی و رزنیک؛ ترجمه : گلستانیان و بهار) 2/95؛ به نقل از دانش نامه ی امام علی10/325.

53. بحار الانوار 4/309؛ نهج البلاغه، خ64.

54. دانش نامه 10/325.

55. بحار الانوار4/309؛ نهج البلاغه، خ64.

56. دانش نامه10/325.

57. قرآن کریم، ذاریات، آیه ی 49؛ دانش نامه ی امیرالمؤمنین بر پایه ی قرآن حدیث و تاریخ 10/319.

58. همان.

حسین سیدی

منبع: ماهنامه پیام زن – شماره 221

تابناك وب تابناك وب تابناك وب تابناك وب تابناك وب تابناك وب