















6:35:21 - چهارشنبه 21 اسفند 1392
شب که میشود حوصلهها مانند سایه ماه کوتاه است و کمرنگ. داستانک، قلقلکی کوتاه برای فکر و روحمان است تا در ساعات پایانی شب، لحظات کوتاه امروز را با خواندن جملاتی کوتاه بهتر و بیشتر قدر بدانیم. به گزارش ” صبح رابر” به نقل از باشگاه خبرنگاران، اربابی به نوکر خود گفت: برو بیرون ببین […]
شب که میشود حوصلهها مانند سایه ماه کوتاه است و کمرنگ. داستانک، قلقلکی کوتاه برای فکر و روحمان است تا در ساعات پایانی شب، لحظات کوتاه امروز را با خواندن جملاتی کوتاه بهتر و بیشتر قدر بدانیم.
به گزارش ” صبح رابر” به نقل از باشگاه خبرنگاران، اربابی به نوکر خود گفت: برو بیرون ببین هنوز باران می آید. نوکر که تنبل بود گفت: قربان این گربه تازه از بیرون آمده دستی به پشتش بکشید اگر خیس باشد معلوم می شود هنوز باران می بارد. ساعتی بعد ارباب به نوکر گفت: برو سنگ نیم من را بیاور می خواهم برنج وزن کنم. نوکر گفت: آقا این گربه را بارها من وزن کرده ام وزنش بی کم و کاست نیم من است. ارباب خشمگین شد و گفت: تشنه هستم برو قدری آب بیاور. نوکر گفت: قربان آن دو کار را من انجام دادم این یکی را دیگر خودتان انجام دهید.
انتهای پیام/