پایگاه اطلاع رسانی صبح رابر

۹:۴۲:۱۷ - سه شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۳
داغ کن - کلوب دات کام Balatarin اشتراک گذاری در فیس بوک تویت کردن این مطلب
صدای نفس های که در آخرین لحظات هم از نورنگاه جان می گیرد
در لابه لای نگاه مادری که هزاران حرف نهفته را با قاب عکس پسر شهیدش دوخته ، مرصع مارکی ،مادر شهید غلامعباس مارکی حدود ۳۴ساله که از مریضی اش می گذرد ، از زمانی که پای رفتن به مزارپسر شهیدش را ندارد و زمین گیر شده با قاب عکس شهیدش روزها را به شب می رساند .

به گزارش” صبح رابر” مادر شهید والامقام غلامعباس مارکی بیش از ۸۰ سال سن دارد دارای ۲ پسر و چهار دختر بود.، پسر اولش که از شهید بزرگتراست. عقب ماندگی مادرزادی دارد .

 دیگر این روزها چشمان مادر شهید تنها تجلی گر نگاه منتظر اوست که لحظه ی از قاب عکسش هم بر نداشته است.

دخترش که از مادر پرستاری می کرد، گفت: زمانی که حالش خوب بود هر روز به مزار برادر شهیدم می رفت و درد و دل می کرد. اما الان مادرم آرزویش این است که هر هفته برود سر مزار پسرش. چون توان رفتن ندارد قاب عکس شهید همیشه در کنارش است و به آن هر روز نگاه می کند و حرف می زند.

 IMG_0781IMG_0790

وی می گوید: مادرم سنش بالا رفته و این روزها کمتر کسی را به خاطر می آورد.

نور نگاهش  به چشمم خورد، قلبم از سرعتش می کاهد، سینه ام نفس راحتی می کشد، صدای نفس نفس قلبش را می شنوم منتظرم تا با من حرفی بزند در چراگاه نگاهش آرام آرام پرسه می زنم، لحظه ای  که به خود آمدم حس این لحظه، دستی که انگشت اشاره اش به جایی نشانه رفته. من، تمامیت من، تمامیت وجودی من یک کلام می گوید، وجودش حتی در قاب عکس به او نیرویی دیگر می بخشد. وسعت کلامش را با قلم نمی توان بیان کرد. آن عکس چراغی شد بی خاموشی، در دل مادر شهید. آن ریسمانی شد بین خود و پسرش، که انتظارش به حضوری ابدی تبدیل شد.

اما نگاهم به چشمان سرخ فرو رفته زیر ابروهای سیاه و سفیدش که افتاد شرم تمام وجودم را پر کرد. از لای لبهای چروکش حرف هایی میزد نگاهم به عصای مادر شهید افتاد به یک باره دلم لرزید. آیا توانسته ایم در حد عصای این مادر انتظارات شهدای مان را برآورده سازیم.

 انگار که حزن صدای مادر شهید را تازه فهمیده ام. صدایش هنوز هم حزن دارد و نگاهش هم هنوز برق می زند، سرم روی شانه اش گذاشتم. خس خس سینه اش را راحت تر می شنیدم ،دست هایش چه نرم بودند و گرم…

شهید غلامعباس مارکی یکم‌اردیبهشت۱۳۴۴، در روستای قنات ملک از توابع شهرستان رابر به دنیا آمد. پدرش صمدالله و مادرش مرصع نام داشت. تا دوم ‌متوسطه تحصیل کرد. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. بیست ‌و‌ سوم تیر۱۳۶۱، در شلمچه بر اثر اصابت گلوله به سینه، شهید شد.

مزار وی در زادگاهش واقع است.

وصیت نامه شهید :

بسم الله الرحمن الرحیم
بخدا سوگند اگر یک تنه با تمام انها در حالى که تمام زمین را از وجود قواى زور پر کرده باشند روبرو شوم اندکى هراس ندارم و وحشت نمى کنم به خدا قسم مرگ سرخ هیچ امر مکروهی برایم نیست ،تنها پیش امد شهادت برایم ناگوار نبود و بلکه انقدر به این سرنوشت اشتیاق داشتم که رسیدن به ان برایم شور انگیز و هیجان اور بود که همانند کسى که شب تاریک در جستجوى اب در صحراى بى پایان میگردد و ناگاه چاه آبى یا سرچشمه اى پیدا مى کند و همانند انکه گمشده اى دارد که مدتها در جستو جوى اوست که ناگاه گمشده خود را بیابد شهادت برایم دوست داشتنى و شور انگیز بود من به ندای هل من ناصر ینصرنى حسین لبیک گفته و زمانى که او در دشت کربلا ندا داده! جواب مى دهم اى حسین من ان زمان نبودم که تو را یارى کنم اما حال تو را یارى مى کنم فرزندى که در کربلای ایران صداى هل من ناصر ینصرنى اوبلند است پس من به یارى او مى روم تا به نداى او لبیک گویم .تقاضا دارم که پدر و مادرم از بابت من نگران نباشید چون من عاشق شهادت بودم وهستم وشما هستید که مى توانید با ناله نیمه شب خود و با فریاد الله اکبر خود مشت محکمى بر دهان یاوه گویان و خود فروختگان بزنید پدر و مادر لباسهاى خود را سیاه نکنید چون من داماد شدم در شبى عاشقانه رفتم و به امیدى که مدتها در انتظار ان بوده رسیدم و امید وارم  جوانان حزب الله اندکى کوتاهى نکنند و با مستکبرین و منافقین به مبارزه بپردازند . امید وارم که پس از این جوانان حزب الله و در خط ولایت فقیه که همان نایب امام زمان است حرکت کرده و راه شهیدان را ادامه دهند . ونگذارند دشمن کوچکترین اهانتى بر امام  وارد کند و نکند روزى قلب امام ناراحت باشد و شما را روزهای سخت پیش بیاید . با امام همراهى کنید خدا همراه شماست . قسم به قطره خونم که اخرین لحظه از بدنم به پایین مى چکد و اخرین لحظه زندگى دین کوچکم را تمام کردم تا زمانى که خون در بدنم باشد هرگز از خط خمینى که همان خط انبیاءاست بیرون نشوم تا زمانى که دستم قدرت کار داشته باشد با دشمنان خدا نبرد مى کنم و تا زمانى که نفسم دم و باز دم مى کند رهبرم خمینى را از یاد نمی برم .خدایا بار پروردگارا دشمنان اسلام از همه طرف به اسلام عزیز حمله کرده هر کدام براى نابودى اسلام قد علم کرده اند واین شیر میدان این گونه استوار سد راه دشمنان اسلام این این قلب تپنده ملت که با یک کلام خون در رگ را به جریان در اورد این امام این امید مستضعفان را تا انقلاب مهدى نگه بدار و دشمنان او را نابود و خار بگردان.
درپایان وصیت می کنم در مرگم گریه نکنیداگر بدنم به دست شما نرسید ناراحت نباشید می خواهم مانند رضایم در دم مرگ غریب باشم و در خانه جشن بگیرید که داماد شدم و قبرمرا اگه امکان دارد کنار قبر محمود بزنید و اگر امکان ندارد باز هم‌اگه شدپایین قبر محمود بزنید قبرم را ساده با گل و خاک درست کنید پول سنگ قبر آن را براى جبهه ها بدهید . خواهرم رعایت نکردن حجابت درداورو سوزان تراز زخم بدنم است اگر دیدى پیکرمدر خاک و خون غاطان مخور غم مادر نالان

خواهرانم را نما دلدارى مکن مادر براى من عزادارى مکن گریه تو اى مادر چرا غم مى خورى خواهر  مکن ناله تو اى مادر تو دادى در ره اسلام على اکبر بدادى نو جوان خود                           سرفراز نمودى امام خود  ؟؟ ؟جان جان دادم                         به  قربانت    جواب  دادم براى  تو  همه  ملت                         تحمل مى‌نماید همه ظلمت تا خون‌در رگ‌من است                      خمینى  رهبر  من  است.

انتهای پیام /

تابناك وب تابناك وب تابناك وب تابناك وب تابناك وب تابناك وب